مگر چه خواستم از زندگی ؟

فقط تجلی یک رویا

فقط   قدم  زدن  و گم شدن درون فضایی

پر از ترنم باران

پر از صدای در گلو شکسته ی آبی ابر

پر از همین ها...

 

مونا عطاریانی

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 |
 

در گیر من مشو،

همدم نمی‌شوم

حوا!

منو ببخش...

آدم نمی‌شوم!

تقصیر تو نبود

نه من ،نه بخت خود

تو عشقو خط زدی...!

من،خواستم ،نشد!

درگیر عادتم

سرگرم خود شدم

در مرز یک سقوط

دیگر نه تو،نه من!!

از پشت این سکوت

از این نقاب و نقش

حال مرا بفهم

جرم مرا ببخش!

امروز بهترم

حوا بیا ببین

دل‌تنگ من مباش

من ،مرده‌ام،همین!

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در شنبه دهم فروردین 1392 |
 

مورچه ، من مرده‌ام و این را فقط من می‌دانم و تو که چای را تنها در استکان خودت می‌ریزی خسته تر از آنم که بنشینم به خیابان می‌روم با دوستانم دست می‌دهم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است گیرم کلید را در قفل در چرخاندی دلت باز نخواهد شد! می‌دانم  من مرده‌ام و این را فقط من می‌دانم و تو که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی‌خوانی نمی‌خوانی و این سکوت مرا دیوانه کرده است . آنقدر که گاهی دلم می‌خواهد مورچه ای شوم تا در گلوی نی‌لبکی خانه بسازم و باد نت‌ها را به خانه‌ام بیاورد یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد بگذارد روی پیراهن سفید تو

که می‌دانم باز هم مرا پرت می‌کنی لا به لای این سطرها لا به لای همین روزها این روزها در خواب‌هایم تصویری است که مرا می‌ترساند تصویری از ریسمانی آویخته از سقف مردی آویخته از ریسمان پشت به من و این را فقط من می‌دانم و من که می‌ترسم برش گردانم

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 |
 

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می‌نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می‌درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکتههاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

 

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 |
 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سر گشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

شعر چشمان تو را می خوانم

چشم تو،چشمه ی شوق

چشم تو ژرف ترین راز وجود

نه بهاری و نه یاری دیگر

حیف!!!

اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست

از سر این بام

این صحرا

این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو

این غم شیرین را

با خودم خواهم برد!!!

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در دوشنبه یازدهم دی 1391 |
 

دلا شبها چه می نالی به زاری

سر راحت به بالی می گذاری

 

تو صاحب درد بودی

ناله سرکن

خبر از درد بی دردی نداری

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

 

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نینگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در سه شنبه هفتم آذر 1391 |
 
 

دنیای من

اتاق کوچکی ست خالی

هر شب که می‌خوابم

فضایش سرشار از چه کنم

پنجره‌اش بروی هوای تازه بسته مانده است

می‌دانم یکی از همین روزها

کلاغی زشت

شیشه‌ی پنجره را با نوک بزرگش می‌شکند

آنگاه صدای قار قارش

طنین انداز در تاریکی اتاق

دنیای ما ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در سه شنبه دوم آبان 1391 |
 

 

تا زنده ای

بازنده ای

بازی را تمام کن

با این همه فیل در تاریکی

کسی به فکر سربازهای روشن تو نیست

یک قلعه تا شکست

باقی ست

تا زنده ای

بازی را تمام کن

حتماً دیوانه‌اند

که رخ در رخ شاه و

شانه به شانه‌ی وزیر

تو بی طرف باش

فقط

اسب سپیدت را که می‌زنند

ماتت نبرد

برو روی ایوان

گنجشک‌ها را

کیش کن...

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در چهارشنبه پنجم مهر 1391 |
 
 

مهر را پاییز می‌شناسد

و صدای شکسته شدن شاخه‌ها

برگ‌های خشک

قدم‌های سنگدل

میان باورم و حضور نفس فاصله ای نیست

آه آن غروب در غریو باد

غرش دریا بر سر ساحل صبور

و دست‌هایت که جدا شدیم

اکنون نزدیک‌ترین کلیک به من

دوری آن خاطره‌ی پاییزی ست

 
نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در دوشنبه سوم مهر 1391 |
 

زندگی
زندگی مرداب نیست
زنرگی خاموش نسیت
زندگی یک خواب نیست
زندگی رودیست در پیچ و خم این روزگار
جاری و نرم و روان
آیتی از لطف های روزگار
زندگی کوهیست پر نقش و نگار
آسمانش گاه می گردد سیاه
می شود غمگین و پررنج وملال
پر ز اندو و پر از زخم نگاه
زندگی جریان تسمه ایست
لحظه ای پر التهاب و شوق و شور
چون صدای نرم چشمه ایست
لحظه ای هم راکد و بی جنب و جوش
خالی از سوسوی نور رو روشنی
این تمام زندگیست...                                        

محمد جواد ترکاشوند

نوشته شده توسط محمد جواد ترکاشوند در یکشنبه دوم مهر 1391 |
 
مطالب قدیمی‌تر